مدتی بود که سهمی از پخش غذای گرم هر هفته را به مسافران شب اختصاص داده‌‌ بودیم. من و بقیه دوستان خیابان‌های شهر را می‌گشتیم و غذا را به دستشان می‌رساندیم.اولین شبی که «مهدی» را دیدم کیسه‌ ایی بزرگ بر دوش داشت و نگاهش سخت روی زمین را جست و جو می‌کرد. سرش پایین بود و نزدیک شدن من را دیر متوجه شد. شب از نیمه گذشته بود و ساعت حدود دو نیمه‌شبی زمستانی بود.
نزدیکش رفتم و گفتم: «سلام عمو»
همان طور که غذا را تعارف می‌کردم پرسیدم: « شام خوردید؟»
سرش را بالا نیاورد: «سلام. خیلی ممنونم. خدا خیرتان بدهد.»
نوش جان سلامت باشید. شما خانواده دارید یا تنهایید؟
خانواده دارم.
می‌تونم بپرسم کجا زندگی می‌کنید؟
در یکی از کوچه‌های سعدی
بچه هم دارید؟
بله. یکی دارم
می‌خواستم درباره‌‌ی اعتیاد هم سوال کنم. هم نشانه‌هایی ازاعتیاد داشت و هم نه. بالاخره دل را به دریا زدم و گفتم: «چیزی هم مصرف می‌کنید؟»برای اولین بار سرش را بالا آورد و من نگاهش را دیدم، گفت : « قبلا چرا ولی به شکرانه تولد پسرم، یک سال و نیم هست که پاک هستم.»
خیلی حرفش به دلم نشست. کمی درباره‌ی خودم و کارهایمان گفتم. شماره‌ی تماسش را گرفتم و قول دادم در اولین فرصت به خانه‌اش سری بزنیم و اگر بتوانیم کمکی به بهبود وضعیت زندگی‌اش کنیم. تشکر کرد و ما خداحافظی کردیم.از قضا فردای آن روز در محله‌ی سعدی نزدیک به آدرس خانه‌ او، بازدیدی داشتیم که زودتر از انتظارمان تمام شد. با او تماس گرفتم و گفتم: «مهمان می‌خواهید؟» او به گرمی استقبال کرد و دقایقی بعد من و همراهانم خودمان را در خانه‌ی دوستی دیدیم که کمتر از یک روز از آشنایی‌مان می‌گذشت.خانه‌ای کوچک که دو اتاق تقریباً مخروبه داشت. آب و برق و گاز نداشت، دیوارها همه ریخته بودند، کف اتاق‌ها چون خیلی نم داشت اول چند لایه کارتن و پلاستیک کشیده بودند و بعد روی آن موکت انداخته بودند. برای این خانه ماهی 50 هزارتومان اجاره می‌دادند. خانمش کمی مشکل اعصاب و روان داشت و پریشان احوال بود با این وجود آن‌ها به گرمی از ما استقبال و پذیرایی کردند.از آن به بعد تصمیم گرفتم اگر جایی درکارها به نیروی انسانی نیاز داشتیم از کمک او استفاده کنم تا بتواند کمک هزینه‌ای برای زندگی‌شان باشد.
آن روزها مشغول اسباب‌کشی خانه‌‌ی دیدار دوست به مکانی بزرگ‌تر هم بودیم. به تازگی خانه‌ای رهن کرده بودیم و باید حتماً دستی به سر و روی خانه می‌کشیدیم تا قابل استفاده بشود. از طرفی تمام سرمایه‌ مان برای رهن مصرف شده ‌بود و پولی نداشتیم که صرف تعمیرات بکنیم. آقا مهدی تجربه‌ی کارهای فنی مثل رنگ‌زدن و بتونه کاری داشت و این جرقه‌ی یک فکر خوب را در ذهنم زد. تصمیم گرفتم دانش‌آموزانِ نوجوان خانه‌ و آقا مهدی را برای رنگ کردن خانه جدید بسیج کنم. به این ترتیب هم به بچه‌ها و هم به او کمکی می‌شد و هم به خانه‌ی دیدار دوست. وقتی پیشنهادم را به مهدی گفتم، مدتی فکر کرد و گفت: «سخت است. من تا حالا به کسی یاد ندادم.» اما با اصرار من قبول کرد. در ارتباط با بچه‌ها هم اولش کمی سختش بود ولی رفته رفته مثل یک معلم پر شور و محکم، همه‌ی آن چیزی که بلد بود را به بچه‌ها یاد داد. دو هفته‌ای کارمان طول کشید.
هیچ‌وقت آن دو هفته را فراموش نمی‌کنم که مهدی با چه اشتیاقی به بچه‌ها یاد می‌داد و آن‌ها با چه شوری دیوارهای مدرسه‌ی خودشان را رنگ‌آمیزی می‌کردند. گاهی وقت‌ها احساس می‌کردم موقع آموزش دادن اگر به او نزدیک شوم حتما صدای قلبش را که با شوق می‌تپد خواهم شنید.
مهدی از نوجوانی کارتن خواب و زباله گرد بود. شب‌ها و روزهای زیادی را تنها و بدون هم‌صحبت در خیابان‌های شهر سپری کرده‌بود. وقت‌هایی که با هم بودیم اغلب سرش پایین بود و سخت می‌توانست با من رابطه برقرار کند. مثل کسی بود که از وجود خودش شرمنده است. تا این‌که شبی از شب‌های زمستان سال نود و شش حدود ساعت دو شب من به خانه رفتم و دیدم که خوابم نمی‌برد. می‌دانستم که او بیدار است چون ترجیح می‌داد شب تا صبح کار کند که نگاه مردم اذیتش نکند.
⦁ زنگ زدم پرسیدم: «کجایی؟»
⦁ دارم آماده میشم که برم سر کار
⦁ میشه من هم با تو بیام ؟
⦁ نه، زشته،‌ کثیفه،‌ کار تو نیست.
⦁ تو چه کار داری. تو برای رزق حلال داری تلاش می‌کنی دزدی که نمی‌کنی که داری خجالت می‌کشی.
خلاصه این‌قدر اصرار کردم که راضی شد. من رفتم سر کوچه‌شان و با یک گاری به راه افتادیم.
هوا نیمه ابری بود. و من گفتم:
⦁ احتمالاً امشب باران بیاید.
⦁ همین که این حرف از دهان من بیرون آمد گفت: «نه خدا نکنه. نگو.»
⦁ برای چی؟
⦁ بارون درسته که خیر و برکت داره اما برای کسایی که کارتن خواب هستن یا کسایی که زباله گرد هستن خیلی سخته. من همیشه به خدا میگم خدایا از 8 صبح بزن تا 12 شب بعد قطعش کن تا زباله گردها ضایعاتشون رو جمع کنن و بارشون رو بفروشن. بعد، از 5 صبح دوباره شروع کن.
او این حرف را خیلی جدی می‌زد.
راه را ادامه دادیم. میانه‌ی راه پرسید:« آیا واقعا با توبه گناه آدم‌ها بخشیده می‌شه؟ » من از وقت‌هایی که خودم خواستم اشتباهی را جبران کنم برایش خاطره گفتم. همین‌طور از کسان دیگری که می‌شناختم. از دوست معتادی گفتم که هفده سال دست به همه خلافی زده بود و حالا شش سالی بود که زندگی‌اش را تغییر داده‌ بود و خودش برای نجات معتادان تلاش می‌کرد.
مدتی در سکوت قدم زدیم. مهدی دوباره پرسید: «چرا خدا عده‌ایی را ثروتمند کرده و عده‌ای را فقیر؟!» درباره‌ی این سوال هم مدتی گفتگو کردیم و بحث‌مان گرم شده‌بود که به یک دو راهی رسیدیم. یکی از راه‌ها منتهی می‌شد به جایی که پر از مغازه بود و احتمالاً ضایعات زیادی پیدا می‌شد و راه دوم به جایی می‌رسید که تقریبا مغازه‌ای نبود و احتمال وجود ضایعات هم کمتر بود. آقا مهدی راه دوم را پیش گرفت و من هم متعجب همراهش شدم. هوا خیلی سرد بود جوری که دسته‌ی فلزی گاری را به سختی می‌شد گرفت.ساعت حدود سه نیمه شب بود و خیابان خیلی خلوت. من موسیقی‌ آرامی گذاشته‌بودم، گپ می‌زدیم و می‌رفتیم تا این‌که به پلی رسیدیم که یک طرفش چمن بود.شب قبل جمعه بود و به نظر می‌رسید مردم از آن‌جا برای تفریح استفاده کرده‌بودند. روی چمن‌ها پر بود از پوست تنقلات و تخمه. آقا مهدی به من گفت: « من این‌جا کار دارم. تو چند دقیقه بشین تا کارم تمام بشود.» گفتم: « بگو که من هم کمک کنم.» ولی مهدی اصرار داشت که این کار خودم است و تو فقط بشین. حرفش را قبول کردم و روی گاری نشستم.او شروع به جمع کردن بطری‌ها و چیزهای بازیافتی کرد و بعد هم با دقت پوست تخمه‌ها و میوه‌ها را جمع کرد و آن‌جا را تمیز تمیز کرد. نیم ساعتی برای این کار وقت گذاشت. و با چهار کیسه زباله برگشت من که کمی گیج شده‌بودم از او پرسیدم:
⦁ آقا مهدی چرا پوست تخمه‌ها و میوه‌ها را جمع می‌کنی؟ مگر این ها هم از تو می‌خرند؟
⦁ نه، جمع کردم دیگه.
⦁ خب باید یه دلیلی داشته باشی.
⦁ والا چی بگم؟! این‌جا یه مشتی کرامتی هست که خیلی پیره و باغبون این‌جاست. خیلی وقته می‌شناسمش. نمی‌خوام این آخر عمری بشه آشغال جمع کن مردم. دلم می‌خواد صبح که میاد سرکار دلش خوش باشه به خاطر همین شب‌های جمعه میام این‌جا یه دستی می‌کشم روی این چمن‌ها…
به او نگاه کردم و نفسی کشیدم. آن شب بار دیگر باور کردم : « فرصت عشق ورزیدن در این عالم به همه یکسان داده شده است.»


او ثروتمندترین آدمی بود که تا آن روز دیده بودم.

از آن به بعد بیشتر همدیگر را می‌دیدم و او گاهی در پخش غذای گرم برای مسافران شب با من همراه می‌شد. شبی که برای اولین بار این کار را شروع کرد را فراموش نمی‌کنم. سر از پا نمی‌شناخت. شوق در چشمان و دستانش جاری بود. او خیابان‌ها را خوب می‌شناخت، آدم‌هایی که در کوچه پس کوچه‌های شهر فراموش شده بودند را خوب می‌شناخت. غذا‌ها را به دست یدالله و مش غلام و احمد و مصطفی… می‌رساند و آرزو می‌کرد روزی برسد که این کار بخشی از زندگی‌اش شود.ساعت حدود دو نیمه شب بود که غذا‌ها تمام شد. در مسیر برگشتمان به خانه، نزدیک خانه‌ی آقا مهدی، زیر یکی از تیرهای چراغ برق یک خانم حدودا 40 ساله ایستاده بود. نزدیک‌تر که شدیم او را شناختیم. او مادر امید بود کسی که قبلاً در همین محله با او آشنا شده بودیم.
زنی که سختی زندگی به او فشار آورده بود و او اکنون اعتیاد داشت و تنها بود. مرد غریبه‌ای دور و برش بود و سعی می‌کرد با او گفت و گو کند. او خیلی توجه نمی‌کرد. ما نزدیک شدیم مادر امید با دیدن ما خیلی خوشحال شد، انگار کسی در شهری غریب، آشنایی امن دیده باشد. من احوال مادر امید را پرسیدم و همین‌طور که من داشتم با او حرف می‌زدم، متوجه مهدی شدم که در
جورابش دنبال چیزی می‌گردد.با تعجب نگاهش کردم که دارد چه کار می‌کند. کمی که گشت پنج‌هزار تومانی‌ای پیدا کرد. و گرفت به سمت خانم و گفت:
⦁ مامان امید، این هم بدهی که بهت داشتم.
⦁ کدوم بدهی؟
⦁ همون روز که تو کوچه بودی، می‌خواستم برای بچه‌ام شیر بخرم ازت گرفتم .
⦁ من به تو پول دادم؟!!! یادم نمیاد.
⦁ من یادم میاد. بگیر دیگه. حالا بگیر
من به مهدی نگاه‌کردم، برای او نجات دادن آن زن در همین یک شب هم خیلی مهم بود.و از طرفی دیگر نوع بخشیدنش مرا به وجد آورده بود که چگونه خودش را این طور بدهکار می‌دید. اصلا دلش نمی‌خواست با بخشیدنش او تحقیر شود. یادم به این سخن افتاد: « کار نیک را نیکو انجام دهید.»

برچسب ها