« آنچه نزد شماست تمام می شود و آنچه نزد خداست باقی می ماند »


کلاس درسم قطعه ای از جهان من است.
نگاهشان پراست از آرزو
و ابلیس یاس ، هر بار که دستی به نشانه ی پرسش بالا می برند؛ فرو می شکند
روح امید جاری است
در میان دست های منتظرشان.
در کلاس، خوابِ زندگی دانش آموزان پشتِ نیمکت نشسته ام را می بینم.
رویای آیندهای که انتطارشان را می کشد
خوابِ « نه» گفتن هایشان، آنجا که باید « نه» بگویند،
دویدنشان، روی تپه های سرسبز، در شهر دنیا،
میان میدان جنگ، در راه حقیقتی که شناخته اند.
خواب ِگریستن ها، عاشق شدن هایشان،
و خوابِ فرزندانی که خواهند داشت.
کلاسم را دوست دارم؛ جایی ست برای شناختن و به جا آوردن
در آنجا
رها می شوم از آنچه باید رها باشم و به یاد می آورم.
کلاس جایی ست که خدا در آن گریه می کند
و خدا در آن دعا می کند، زنده می کند و می میراند
او که لبخند پر امیدش را بر لبانشان می نشاند.


سرنوشت


« به امید روزی که بچه ها باور کنند ” سرنوشت ” انتخاب کردنی هست »


یکی از روزهای پاییزی بود و زنگ اول کلاس «کتابخوانی» داشتیم. اولین جلسه ی آشنایی بچه ها با کتاب و کتابخانه موسسه بود. بعد از توضیحات اولیه برای اینکه بچه ها بعدا بتوانند خودشان هم از کتابخانه استفاده کنند، شروع کردم به معرفی دسته بندی کتاب های کتابخانه. نام هر دسته را می خواندم و درباره ی آن برای بچه ها توضیح می دادم. گاهی هم کتابی از آن دسته بیرون می کشیدم و بخش هایی از آن را برایشان می خواندم.
تا اینکه نوبت رسید به طبقه ی زندگینامه ها، بعد از توضیح اهمیت دانستن درباره ی زندگی بزرگان، کتاب «امیرکبیر» را به عنوان نمونه بیرون کشیدم. کتاب را باز کردم و این بخش از آن را برای بچه ها خواندم:
«پدر محمد تقی (امیرکبیر) ،کربلایی قربان، خدمتکاری در قصر ناصرالدین شاه بود. روزی محمد تقی از پدر خواست که یک تکه نان به او بدهد. پدر در حالی که سینی پر از غذا را با خود به اتاقی می برد. گفت: بچه جان برو از مادرت غذا بگیر. محمد تقی اصرار کرد: پدر گرسنه هستم کمی به من نان بده. اما پدر به او گفت: غذای ما با اشراف زاده ها فرق می کند. ما رعیت هستیم. محمد تقی گفت: من فقط تکه ایی نان خواستم. پدر گفت: آنها امیر زاده اند. ما خدمتکاریم، نان ما هم با آن ها فرق می کند. برو و از مادرت نان بگیر. محمدتقی دست از بازی کشید و پرسید: واقعا چرا ما باید با آنها فرق کنیم؟ » حرفم که به اینجا رسید، مسلم که یکی از دانش آموزان خوش ذوق کلاس است در حالی که نیم خیز شده بود گفت:« خانم معلم، واقعا چرا؟ چرا ما با بقیه فرق می کنیم؟»
گفتم: بقیه اش را گوش کن ببینیم باباش بهش چی میگه؟ و شروع کردم به خواندن:
کربلایی قربان گفت: پسرم خدا خواسته است. سرنوشت هر کسی توی پیشانی اش نوشته شده است. پدر که این حرف را زد، محمدتقی سرش را جلو آورد، و در حالی که به پیشانی اش اشاره می کرد، با صدایی بلندتر پرسید: یعنی اینجا نوشته من باید نوکر و آشپز این قصر باشم؟
و همان لحظه با دستش پیشانی اش را پاک کرد و گفت: من این سرنوشت را نمی خواهم. پاکش می کنم و جایش چیز دیگری می نویسم…»


بچه ها غرق شنیدن و اندیشیدن بودند. دیدم که دو سه نفرشان در حالی که هنوز به من و کتابی که در دست داشتم خیره مانده بودند با دست روی پیشانی شان می کشیدند و آن را پاک می کردند.
یکی از بچه ها که اسمش آریا است به پیشانی اش اشاره کرد و گفت: «خانم معلم یک طرف نوشته کارگر باش یک طرف نوشته درس بخوان و به جایی بِرِس. من هم این تکه را پاک می کنم (که نوشته کارگر باش) و آن تکه را نگه می دارم.»

برچسب ها