مسافران شب

« بی وقفه مینوازد و آوایش عشق است »


آن شب یکی از مسافران شب را دیدم که یک ماه پیش با او آشنا شده بودم. پیاده شدم سلام علیکی کردیم غذا را به او دادم تا برای خانواده اش ببرد و بعد خداحافظی کردم. لحظه ی خداحافظی او با تأملی، عمیق به من نگاه می کرد. من خداحافظی را ادامه دادم وگفتم سلام به خانواده برسانید و او بدون اینکه جواب خداحافظی را بدهد به چشمان من نگاه کرد و گفت: « خوشحالم از اینکه توی
این دنیا محبت و دوست داشتن هست»
گفتم: من هم همینطور


و شبی دیگر …


شبی بسیار سرد. مسافر شبی را دیدم که قبلاً با او آشنا شده بودم و چند بار سلام و علیکی با هم داشتیم. میدانستم با مادر و دخترش زندگی می کند. آن شب سلام کردم و کمی در حال گپ زدن بودیم که توجهم به شال گردنش جلب شد. شال گردنی با زمینه ای سفید که در آن دانه هایی سبزرنگ بود. درست مثل دشتی روشن که تازه در آن بهار دمیده باشد. شال گردن کمی کهنه به نظر می رسید و کمی هم سیاه شده بود. به او گفتم: « چه شال گردن قشنگی داری» به محض شنیدن این حرف، بدون ثانیه ایی مکث، با شور و شوق شال گردن را از گردنش بیرون آورد و گفت: « این دیگه به من حرام شد، دیگه این برای تو هست». هر چه گفتم خیلی سرد هست من تو ماشین نشستم شما بیرونی قبول نکرد و گفت: « هدیه رو که پس نمیدن » هدیه ی با ارزش و دوست داشتنی اش را گرفتم و تشکر کردم. به نیت او هدیه را به مسافر دیگری بخشیدم.


و شبی دیگر …


شبی با همسرم داشتیم به دیدار یکی از دوستانمان می رفتیم. در راه یک زن را دیدیم که با یک دوچرخه در حال جمع کردن ضایعات است. او خانمی حدوداً چهل ساله بود و ظاهرش به معنای واقعی کلمه « مادر » بود. ماشین را کنار زدم در ماشین نشستم همسرم به طرف او رفت تا از او در مورد شرایطش بپرسد و شماره و آدرسی بگیرد. همسرم رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: « قلم و کاغذ داریم؟» گویا آن خانم نمی توانست حرف بزند و برای دادن شماره و آدرس احتیاج به کاغذ و قلم بود. من از دور می دیدم که خانم دارد روی کاغذ چیزی می نویسد. او نوشت و خداحافظی کرد و رفت. همسرم را دیدم که کاغذ را باز کرده و متاثر به آن نگاه می کند
مکثی کرد و به سمت ماشین آمد اشک توی چشمانش جمع شده بود. کاغذ را به من داد، روی آن نوشته بود: « دوستت دارم »


و شبی دیگر…


خانواده دارد، اعتیاد ندارد، چند سال پیش دستش در کار بنایی می شکند و چون پول کافی برای جراحی و درمان نداشته دستش کج جوش می خورد، بیمه نبوده و دیگر نمی تواند از دستش کارهای سنگین بکشد. فعلاً جمع کردن ضایعات را پیشه ی خود کرده است.
آن شب برای دومین بار با فاصله ی یک ماه دیدمش، سلام کردم و به او گفتم : « من را می شناسید؟» با لبخندی گفت: « چطور نشناسم تو مثل نقشه ی تخت جمشید در قلب من حک شدی! چه طور یادم نباشه. » گرمای محبتش سرمای زمستانی آن شب را گرما بخشید.


و شبی دیگر …


حدوداً 50 سالی داشت، گونی اش از خودش بزرگ تر بود. صدایش زدم و سلام کردم با خوش رویی برگشت و نگاهم کرد. غذا را به او تعارف کردم. غذا را گرفت و زیر لب با خودش گفت: « قربون بزرگی خدا برم …» تا پای ماشین من را همراهی کرد و خداحافظی کردیم. از او که دور می شدم در آینه صحنه ایی دیدم که در خاطرم مانده است. او در پیاده رو غذا را زمین گذاشت، سجده کرد، لحظه ای نگاهش را به آسمان دوخت، غذا را برداشت و با شادمانی دلنشینی شروع کرد به خوردن. نمیدانم قبل از رسیدن من چه گفتگویی با پروردگارش داشت و دیدن من مژده رسان حضور چه کسی برایش بود. او در دل شب و در شهر دنیا تنها نبود …


و شبی دیگر …


در تاریکی شب همانند هزاران نفر دیگر در زباله ها جست و جو می کرد. حدوداً 38ساله بود جوان و قوی هیکل. سلام کردم و به سمت صندوق عقب ماشین رفتم تا غذا بیاورم. وقتی به او نزدیک شدم دیدم او خیلی در تلاش هست که سلام مرا جواب دهد اما نمی تواند.
لکنت زبان خیلی شدیدی داشت. غذا را دادم. در حالی که لبخند زیبایی بر چهره اش نقش بسته بود، تلاش زیادی داشت که از من تشکر کند. برایم خیلی سخت بود آن جا بایستم و شاهد این همه فشاری که برای حرف زدن به خودش می آورد باشم. او نمی توانست حرف بعدی را بگوید و دوست نداشتم از این وضعیت احساس شرمندگی کند. محکم دستم را روی شانه اش گذاشتم و تند تند چیزهایی که به ذهنم می رسید را گفتم: « خوشحال هستم که کار می کنی، خوشحال هستم که تلاش می کنی و مواد فروشی و دزدی نمی کنی،خوشحالم که باهات آشنا شدم… » او هم در این لحظه دستش را روی شانه ی من گذاشت و محکم فشار داد و بدون این که حرفی بزند لبخند زد.
خداحافظی کردیم و در راه دعا می کردم خدا به محبتی که او در دلش دارد برکت دهد و رها از بند کلام مهرش را آشکار کند.