صبح یکی از روزهای زمستانی سال 1394از خواب بیدار شدم. پرتو نوری چشمم را قلقلک می داد بلند شدم، پرده را کنار کشیدم، خورشید روی برفی که از شب گذشته بر زمین نشسته بود می تابید، برف سنگینی نباریده بود اما سوز سرمایی که در حیاط حس می کردم مرا وا داشت که هراسان به محله ی سعدی بروم و از احوال خانواده هایی که می شناختم، با خبر شوم. به گود ” ِگل کنون” رسیدم، مردی را دیدم با چهار بچه که به نظر میرسید بچه های خودش هستند، آنها مشغول جست و جو در زباله ها بودند. نزدیک تر رفتم، پدر لاغر اندام بود با قدی خمیده و لب هایی کبود که گاه در دود سیگار محو می شد. سه دختر و یک پسر که شباهت ظاهری بسیاری به هم داشتند کنار یکدیگرایستاده بودند. بزرگترین دختر حدود 10سال داشت وبقیه با فاصله های دو یا سه سال از هم به ترتیب کوچک تر می شدند تا می رسید به پسر کوچولویی که 4 ساله بود. آثار سالک در ظاهرشان نمایان بود. نزدیک رفتم به پدر سلام کردم و با آنها هم کلام شدم صحبت به اینجا رسید که از وضعیت زندگیشان پرسیدم.گفت خانه مان نزدیک به همین جاست و با اشاره ای نشانم داد؛ خانه ای بسیار کوچک که گاز و حمام نداشت و بخشی از دیوار ریزش کرده بود و آب خانه به خاطر شصت و سه هزارتومان بدهکاری که چند ماه از زمان پرداختش گذشته بود قطع شده بود.
بچه ها هر کدام با لباسی نازک و دمپایی و با تنی لرزان با دقت به حرفه ای من و پدرشان گوش می کردند. دوست نداشتم پدر در حضور بچه ها فقط ازمشکلات بگوید، بعد از گرفتن اطلاعات اولیه سریع خداحافظی کردم و از همان روز دوستیمان با این خانواده شروع شد. ابتدا کارهای مربوط به بهداشت و درمان پیگیری شد. وضعیت دندانها، شپش،سالک و …
سپس تأمین نیازهای ابتدایی مثل پوشاک و مواد غذایی خشک، یخچال و کپسول گاز و …
در همان روزها بود که متوجه شدم شب ها که از نیمه می گذرد، همه ی اعضای این خانواده به جز پدرکه اعتیاد داشت به جمع آوری ضایعات در زباله ها مشغول می شوند. جا به جا کردن گونی برای مادر و بچه ها گاهی چنان سخت می شد که مجبور می شدند به یک ماشین پول بدهند تا ضایعات جمع شده را به درب منزل آنها برساند. مادر می گفت:« تنها خدا می داند که در هر شب بر هر کدام از ما چه می گذرد »… پدر معمولاً روزها برای تأمین هزینه مواد خود در همان نزدیکی محل زندگیشان به جمع آوری ضایعات مشغول می شد، با وجود اینکه پدر اعتیاد داشت و فقط توانایی تامین هزینه مواد خودش را داشت ولی به طرز عجیبی رابطه ی عاطفی عمیقی با بچه ها برقرار کرده بود که هنوز هم برایم جای سوال است!؟
مدتی گذشت، روزی برای بچه ها بازی فکری بردم تا با آنها بازی کنم آن روز از اینکه هیچ یک از بچه ها سواد و تجربه ی یادگیری و مدرسه را نداشتند قلبم به درد آمد. در فکر راه حلی بودم تا اینکه یلدای ده ساله به من گفت : « عمو میشه برام کتاب درسی بیاری ؟ میخوام سواد یاد بگیرم » به او گفتم حتما، و یک دوره کتاب کلاس اول ابتدایی برای او بردم. از آن روز،هر بار که به خانه ی آنها سر م یزدم دخترک تا مرا می دید چشمانش برق می زد، با شوق می دوید به سمت طاقچه، کتابش را می آورد، به من نشان می داد که : این چند حرف و نشانه ی جدید را یاد گرفته ام، به خواهرم کوثر هم یاد داده ام، دفتر تمرین نوشته هایش را که برایم ورق می زد،گویی سرنوشتش
بود که با همین دست ها و تلاش ها ورقی تازه می خورد. برای یاد گرفتن حروف و نشانه ها معلمی
نداشت،به همین خاطر از هر کسی که می دید سوال می پرسید؛ درکوچه از رهگذران، ازمهمان هایی چون من و …. این تکاپویش مرا به وجد می آورد و در کمال تعجب می دیدم که هر شش ماه یک بار یک پایه ی تحصیلی را تمام می کند و درخواست دارد که « میشه کتاب های پایه بعدی رو برام بیاری ؟ این یکی رو تموم کردم » دو سال گذشت و من یلدایی را می دیدم که کاملاً سواد داشت. او چنان با شوق و امید کلمات را هجی می کرد و می خواند که هر شنونده ای را به وجد می آورد. در ابتدای شهریور سال 96 بود که او را به اداره ی کل آموزش و پرورش بردم که امتحان
تعیین سطح بدهد. یلدا برای کلاس چهارم امتحان داد ولی او را برای پایه ی پنجم پذیرفتند. گفتند
سطح سوادش از چهارم ابتدایی بیشتر است. او در آن سال وارد پایه ی پنجم تحصیلی شد، شگفت انگیز بود، آن لحظه که را هیچگاه فراموش نمی کنم، لحظه ای که فهمید امکان درس خواندن برایش فراهم شده است. مثل انسانی بود که یک در بزرگ به سوی راهی زیبا و گشوده به رویش باز شده باشد، دنیای او، دنیای دیگری شده بود. ظاهر زندگی و میزان درآمد خانواده تغییر خیلی زیاد نکرده بود ولی یلدا از نو با روحیه ای پر از امید و تلاش متولد شده بود. این روزها یلدا هر وقت مرا می بیند از من می خواهد که برایش کتابهای زبان انگلیسی ببرم، او قصد دارد زبان هم به همان روش یلدایی یاد بگیرد ! یلدا معلم شدن و یک خیاط حرفه ای شدن را دوست دارد. در حال حاضر یلدا و یکی از خواهرانش در مدرسه دولتی و خواهر و برادر کوچکش در خانه دیدار دوست مشغول به تجربه های مختلف آموزشی و هنری هستند.به یاری خدا بعد از چهار سال از آشنایی، امسال یعنی سال 98توانسته ایم با کمک دوستان، کمک هزینه ای را به عنوان وام جهت رهن یک خانه با امکانات بیشتر به این خانواده اختصاص دهیم. جدی گرفتن آموزش بچه ها و تجربه دوستی برایشان آرزوهایی ساخته است که توانشان را برای تغییروضعیت دوچندان می کند. این مسیر برای ما به عنوان حامی این خانواده کم هزینه ترین و پربرکت ترین مسیر بوده است.


“امید را به خانه هایشان ببریم، مابقی را خود خواهند دانست.”
برچسب ها