ما بدهکاریم …


داستان آشنایی ما با آقا مهدی در یکی از نیمه شب هایی رقم خورد که سهمی از غذای گرم هر هفته را به مسافران شب اختصاص داده بودیم و تا این روزها که در موسسه عضوی از خانه شده و یک شب در هفته به عنوان نماینده ی موسسه در بین خانواده ها و افراد آسیب دیده مایحتاج اولیه را به دستشان می رساند ادامه دارد. از این آشنایی مدتی می گذرد ولی من، اولین شب و اولین تجربه بخشش و دهش آقا مهدی را فراموش نمی کنم.
آقا مهدی در یکی از شب های سه شنبه ی توزیع غذا، همراه ما شد تا درتوزیع غذا کمک کند.
آقا مهدی سر از پا نمی شناخت، آدم هایی که در کوچه پس کوچه‌های شهر فراموش شده بودند را خوب می‌شناخت. غذا‌ها را به دست یدالله و مش غلام و احمد و مصطفی … می‌رساند و با هر کدام گپ و گفتی کوتاه داشت.
شوق در چشمان و دستانش جاری بود. آقا مهدی خیابان‌ها را خوب می‌شناخت و در خیابان های آشنا، آرزویش را زیر لب زمزمه می کرد: «کاش روزی برسد که این کار، بخشی از زندگی هر روزه ام شود.»
ساعت حدود دو نیمه شب بود که غذا‌ها تمام شد. در مسیر برگشتمان به خانه، نزدیک خانه‌ی آقا مهدی، زیر یکی از تیرهای چراغ برق، خانمی با هیئتی سیاه، حدوداً 40 ساله ایستاده بود. نزدیک‌تر شدیم، او را شناختیم؛ مادر امید بود.کسی که قبلاً در حاشیه یکی از کوه های همین محله با او آشنا شده بودم. زنی که در کودکی او را وادار کرده بودند که با یک پیرمرد معتاد ازدواج کند و …
سختی زندگی به او فشار آورده بود و تنهایی و اعتیاد گریبانش را رها نمی‌کرد. پیدا بود که نرسیدن مواد بی‌قرارش کرده است. مرد غریبه‌ای هم دور و برش می چرخید و سعی می‌کرد با او حرف بزند. با نزدیک شدن ما چهره “زن” گشوده شد، خوشحالی اش مثل کسی بود که در شهری غریب، آشنایی امن دیده باشد. شروع به احوال پرسی کردم و همین‌طور که داشتم با او حرف می‌زدم، متوجه مهدی شدم که در جورابش دنبال چیزی می‌گردد. با تعجب نگاهش کردم، این پا و آن پا در جوراب هایش گشت و گشت تا اینکه دستش را بالا آورد و پنج هزار تومانی مچاله شدهای را صاف کرد و به سمت خانم گرفت و گفت:
⦁ مامان امید، این هم بدهی که بهت داشتم.
⦁ کدوم بدهی؟
⦁ همون روز که تو کوچه بودی، می‌خواستم برای بچه‌ام شیر بخرم، پول نداشتم و ازت گرفتم .
⦁ من به تو پول دادم؟!!! یادم نمیاد. من یادم میاد. بگیر دیگه. حالا بگیر! من به مهدی نگاه‌کردم، نگاه می‌کردم تا این لحظه، از یادم نرود. برای مهدی نجات دادن این زن در همین یک شب ” کم ” نبود و ” کم” هم نخواهد بود؛ چرا که نوع بخشیدنش هر کسی را به وجد می آورد « او خودش را بدهکار می‌دید.»، رویایی که من آن لحظه برای همه انسان هایی که فرصت بخشش و گسترش مهر را دارند آرزو کردم .

کاسبی آقا مهدی


رابطه با آقا مهدی می طلبید تا مرزهای دوستی گسترده تر شود. از این رو به فکر تغییر دادن شغل آقا مهدی بودیم.اول، قلمه زدن گلها را یاد گرفت و گرماگرم کار، قلمه زدن را شروع کرد تا اینکه روزی یکی از دوستان، فروش گوجه باغی های باغش را به آقا مهدی پیشنهاد داد.
اولِ صبح سر و کله‌ی آقا مهدی پیدا شد. گاری‌اش را دستمال مرتبی کشیده بود؛ گل‌ها را یک طرف گاری چیده بود و طرف دیگر گاری آماده این بود که گوجه باغی ها گذاشته شوند. سبد سینی را روی گاری چید و راهی بازار شد و این اولین روز کاسبی آقا مهدی بود.
شب، به او پیام دادم و از احوالش پرسیدم.خداقوت… آقا مهدی امروز کاسبی خوب بود ؟»
⦁ «خوب بود. یه چند تا مشتری هم اومدند که خیلی وضع خوبی نداشتن، با اجازه شما با یه نفرش سه تومن حساب کردم با یکی دیگه هم چهار تومن. به یک نفر هم رایگان دادم، چون شنیدم که از دور دو تا بچه اش به مادرشون می گفتن که ما از این گوجه سبزها می خواییم و مادرش می گفت پول ندارم و …
وقتی پیام‌ها را خواندم یادم به سلوک کاسبی “احمد آقا” افتاد.احمدآقا هم قیمت اجناس را بر اساس توان خرید مشتری تعیین می‌کرد. چه پیوندهای غریبی بین بعضی از آدم ها برقرار است بی آنکه همدیگر را دیده باشند. زندگی‌شان پاک باد و پر برکت …

معلم اجتماع


چند روز مانده به بازگشایی مدارس، با آقا مهدی برای بسته بندی و پخش لوازم التحریر بین دانش آموزان خانواده تحت حمایت در خانه دیدار دوست قرار گذاشتم که همراه ما شود و در بسته بندی و توزیع کمک کند؛ در پایان روز که تقریبا بسته ها آماده شده بود و گپ و گفت مان جان گرفته بود، با یک حالت شرمنده ای گفت: « با اجازه تون مدتی هست که من چند خانواده را شناسایی کردم، آنها خانواده‌هایی هستند که پدر و مادر اعتیاد دارند اما بچه‌ها به مدرسه می‌روند و می‌خواستم اگه اجازه بدین و اگر بسته ای اضافه داشتید به آن بچه‌ها هم تعلق بگیره.»
خوشحال شدم و کمی از وضعیت خانواده‌ها بیشتر پرسیدم و با جزئیات برایم شرح داد؛ اطلاعات کامل و کافی بود. این دقت بالا در دیدنِ همه چیـز به قلبم احسـاس اطمینان می داد. وقت خـداحافظی گفتم:« آقا مهدی بیا بسته‌هایی که لازم هست را برای خانواده‌هایی که گفتی آماده کن و شب زحمتِ پخش شون رو بکش. »
حالش جا آمد، سرش را بالا گرفت و تشکر کرد. دستش را در دست گرفتم و گفتم: « فقط بگذار زمانی برو که بچه‌ها خواب باشند، ما نباید نقش پدر و مادرها را در خانه کمرنگ کنیم. نباید کاری کنیم که بچه ها فکر کنند پدرو مادرهاشون بی عرضه هستند، بچه ها باید فکر کنند خانواده‌ی خودشان برایشان لوازم را تهیه کرده اند و… »هنوز حرفم تمام نشده بود، یکدفعه گفت: « اتفاقا امروز با یکی از دوستان تان بودم. از من پرسید: دوست داری چه کاره بشی و چه کار کنی؟ من گفتم یه شغلی آقای زارع گفته نمی‌دونم معلم اجتماع!!؟ معلم جامعه !؟ درست می‌گم ؟…»
گفتم:« هان منظورت مددکار اجتماعی هست؟»
⦁« آره آره همین می‌خوام بشم.» ⦁« انشاالله که همین طوره. تو مددکار نشی کی می‌خواد بشه، تویی که همه‌ی درد مردم رو می شناسی و دوستشون داری»
در واقع او خیلی از اصول مددکاری را یاد گرفته و مشتاق به این کار است؛ دقیق نگاه می‌کند و دغدغه‌ی مراقبت و یاری رساندن به مردم این شهر را دارد. چشم‌هایش بلند نظر و پاهایش پرتوان
باد.

خاطراتی از زبان آقا مهدی


در همان روزهای توزیع لوازم التحریر قرار شد در دوشب آقا مهدی تعدادی از بسته های لوازم التحریر را برای خانواده هایی که خودش شناسایی کرده بود ببرد؛ صبح روز بعد به موسسه آمد؛ از شب قبل و وضعیت پخش پرسیدم؟ غمی سنگین چهره اش را در خود فرو برد و گفت : « چیزهایی در این شهر می‌بینم که گفتنش هم خیلی سخته … »
گفتم :« چی شده ؟ از دیشب برام بگو ؟» گفت: « دیشب داشتم با گاری از جلوی یه بستنی بندی رد می‌شدم که دیدم یه بچه‌ای داره صدام می‌کنه. یه پسر بچه‌ یحدوداً ده یازده ساله
⦁ سلام آقا این کیفا رو چند می فروشی؟
⦁ سلام پسر جان، اینا فروشی نیست . ⦁ میشه یکیش رو بفروشی ؟
⦁ برای خواهرم می خوام. خواهرم رو فرستادم مدرسه هنوز کیف براش نخریدم.
از حرفش تعجب کردم، خیلی بچه‌ی دوست داشتنی و با غیرتی بود، خیلی هم محکم حرف می زد. از غیرتش خوشم اومد.
بهش گفتم مگر خودت مدرسه نمیری؟ نه آقا؛ من کار می کنم تا خرج خواهرم رو بدم.
⦁ خب یه کم از خونواده‌ات برام میگی؟ پدرت ؟ مادرت ؟
⦁ مادرم که فوت شده چندسال پیش. بابام هم که بره گم شه او هیچ کاری با ما نداره. من خودم کار می‌کنم. میام توی این بستنی بندی، روزی بیست تومن درمیارم. خرج خودم و خواهرم میشه. ⦁ چه خوب که تو کار می‌کنی و از خواهرت مراقبت می‌کنی. بیا عمو بیا این کیفو بگیر و ببر واسه خواهرت ⦁یه لحظه صبر کن الان میام
پسر بچه رفت توی مغازه و با بیست تومن پول برگشت و گرفت جلو من و گفت : دیگه بیشتر از این نمی‌تونم بدم. بی‌زحمت برای من همین قدر حساب کن.
⦁ نه پول نمی‌خواد این هدیه است.
⦁ نه به خدا بیشتر نمی‌تونم بدم. دیگه قبول کن
⦁ پسر جان این هدیه‌ی من به تو و خواهرته پول نمی‌خوام. فکر کن من هم برادرتونم برو به سلامت. باورش نمی‌شد، تشکر کرد و بعد هم خداحافظی.
بعد از اینکه آقا مهدی خاطره اش را تعریف کرد گفتم :« خدارو شکر آقا مهدی که به واسطه‌ی این کار، ما با آدم‌هایی امثال این بچه آشنا می‌ شیم و خدا اونها رو روزی ما می‌کنه چرا حالا اینقدر ناراحتی؟ » گفت : « این درسته اما بعضی چیزها هم خیلی درد داره؛ دیشب یه اتفاقی افتاد که حالم خیلی گرفته شد »
پرسیدم :« چی شده ؟ »
آهسته و غمگین شروع کرد به گفتن خاطره : « دیشب آخر شب رفتم در خونه‌ی یکی از خانواده‌ها که پدر و مادر اعتیاد دارند و متواری هستند و دو تا دختر با مادربزرگشون توی یه خونه‌ ی کوچیک زندگی می‌کنند. در که زدم مادربزرگ اومد دم در و من کیف و لوازم التحریر رو تحویل دادم و گفتم: «این واسه دختر‌هاست.»
خیلی خوشحال شد و خیلی تشکر کرد و گفت: «اتفاقا همین امشب بچه‌ها داشتن گریه می‌کردن که فردا مدرسه‌ها شروع میشه و ما وسایل نداریم که بریم. خدا خیرتون بده و … » من هم براش توضیح دادم که نباید بذارید بچه‌ها بفهمند من این‌ها رو به شما دادم، بگید خودتون تهیه کردید. اونم گفت باشه. در تاریکی کوچه ایستاده بودم و می‌خواستم خداحافظی کنم. نگاهم کرد و در حالی که دم درب خانه ایستاده بود با شرمی سنگین گفت: « اگه یه وقتی تنها بودی و به من نیاز داشتی در خدمتم. »
اول نفهمیدم منظورش چیه ولی خب …. حال و احوالم دگرگون شده بود و تحمل آن لحظه برایم سنگین بود. نمی دانم حرفِ درستی زدم یا نه؟! گفتم:« چرا این حرف رو می‌زنی؟ تو مثل خواهر منی، این وظیفه‌ی من بوده که چهارتا مداد، پاکن به این بچه‌ها بدم»چهر ه اش راحت ولی شرمسار شد، گفت:« خدا از برادری کمت نکنه، شرمنده که این حرف رو زدم، با خودم گفتم من که چیزی ندارم که بخوام جبران کنم. به خاطر همین این حرف رو زدم». گفتم: « چیو جبران کنی، دیگه هیچ وقت این حرف رو نزن» خداحافظی کردیم. در رو که بست، کف کوچه نشستم. عصبانی بودم، اما نمی دانستم از کی؟ از نامردهای محله که وقتی یه لقمه نون دست این زن میدن صد تا نیت کثیف دارند ؟ خیلی دلم گرفته بود؛ چطور می شه که ما در شهری زندگی می‌ کنیم که این زن نمی‌تونه حتی توی ذهنش بگنجه که یه نفر می تونه چیزی بده و در عوضش تن تو رو نخواد. »؟؟؟!!!!
این غم‌ها روی قلبم سنگینی می‌کنه.
گفتم: «می فهمم آقا مهدی، قلب منم سنگینه ولی امشب کاری که تو کردی و حرف‌هایی که به اون خانم زدی معنی اش اینه که از این به بعد می‌تونه توی ذهنش بگنجه، چون دیگه دیده و این کم نیست، هر چند که از راه مون هنوز خیلی مونده … »

برچسب ها