زمستان بود و سرد.
شب، شبی مهتابی؛
دوربین عکاسی در دست.
ماه می‌تابید و چراغ‌های هر خانه روایت‌گر قصه‌ها؛ نیمی روشن و نیمی خاموش بودند.
با یکی از دوستان به سمت دامنه کوه سعدی حرکت کردیم. کوچه های تنگ و پیچ در پیچ مسیر عبورمان بودند،کوچه هایی که گهگاه قرص ماه از انتهای آنها نمایان می شد و گاری هایی که به تیرهای چراغ برق قفل و زنجیر شده بودند. از کوچه پس کوچه های تاریک گذشتیم تا به اولین خانه در دامنه کوه رسیدیم. روی تخته سنگ بزرگی نشستم و به محله نگاه کردم. به معماری خانه ها، درختان باغچه های کوچک هر خانه و صداهایی که از خانه ها و کوچه ها شنیده می شد به دقت توجه می کردم. دلم میخواست دیده ها و شنیده هایم، ریشه های فقر این مردم را به من نشان دهند. دوستم غرق تماشای ماهی شده بود که آسمان را روشن کرده بود.
در همین حال بودیم که ناگهان احساس کردم صدایی شنیدم؛ صدایی مثل صدای یک فندک.
از جایم بلند شدم. دنبال نشانه ای از آن صدا میگشتم؛ خانه‌ای را دیدم که گهگاه درش باز و بسته میشد و هر بار دستی بسته ای کوچک را از آن سوی در به کسانی که در میزدند، تحویل می داد. آنچه دست به دست میشد.جایی ایستادم تا بتوانم واضح‌تر ببینم. مردی را دیدم و او را شناختم؛ کسی که 4 بچه داشت و زنش برای سیر کردن شکم آنها ضایعات جمع آوری می‌کرد. از اینکه او را در حال خرید مواد مخدر می‌دیدم، به خشم آمدم. مواد را گرفت و داشت از باریکه راهی در کوه بر می گشت که لحظه ای نگاهش به من افتاد؛ مکثی کرد. برایش کمی عجیب بود آن ساعت از شب و در تاریکی ساکت محله، یک نفر را دیده است. بخاطر سرمای زیاد، چهره ام را پوشانده بودم؛ مرا نشناخت و آهسته تر به سمتم حرکت کرد. از کنارم عبور کرد و به محض آن که از جلویم عبور کرد، مثل سایه به دنبالش به راه افتادم.عصبانی بودم و در این فکر که چه کار باید بکنم. یکدفعه صدایی شنیدم : « رحمان ، رحمان ! »
ایستادم و او کمی جلو تر رفت؛ زنی در حاشیه‌ی کوه، پشت دیوار خانه ای، درتاریکی نشسته بود.
دوباره آن مرد را صدا زد.
رحمان با سرعت و خوشحالی به سمت آن زن رفت. زن یک بسته پولکی به سمت مرد گرفت و گفت : این را برای بچه هایت ببر.رحمان بسته را گرفت و به سرعت دور شد؛ احتمالا از ترس مواجهه با من. همچنان ایستاده بودم و متعجب از حضور آن زن و هدیه ای که به بچه های رحمان بخشید. ناگهان صدایم زد!
از کیفش چند شکلات درآورد و گفت : « بیا جووان … تو هم دهنت رو شیرین کن، خیالت راحت، تمیزه». به او نزدیک شدم و سلام کردم. در آن سرمای شدید عرق کرده و بدحال به نظر می رسید؛ اعتیاد،در هم تکیده ش کرده بود. با چهره ای برافروخته در تلاش بود تا فندکش را روشن کند اما هر چه فندک می‌زد روشن نمی‌شد. با صدایی لرزان و آهسته گفت: « میشه این پول رو بگیری و بری برام سیگار بخری ؟» برایش سیگار و کبریت خریدم؛ وقتی برگشتم به شدت می‌لرزید؛ نگران بودم تشنج کند. به او کمک کردم سیگارش را روشن کند.
تنها کپسول هروئینش را باز کرد و آن را روی زرورق ریخت؛ اما همین که خواست فندک را روشن کند، باد تمام گردهای هروئین را از روی زرورق بلند کرد و روی لباسش ریخت. عصبی شده بود و میلرزید. زیر لب می گفت: خدایا رحم کن؛ امشب حتما از درد می‌میرم.
به او گفتم :آرام باش، با هم ذره ذره جمعش می‌کنیم.
در روشنایی نور گوشی همراه م، ذره ذره دانه های سفید مواد را جمع کرد و سریع آنها را مصرف کرد. حالش که کمی بهتر شد، قصه‌ی زندگی‌اش را پرسیدم.
روح نگاهش مادرانه بود؛ قصه اش راشروع کرد در حالی که احساس میکردم تنها من نیستم که به او گوش میدهم، ماه، کوه و خلوت کوچه در آن شب هم، او را می شنیدند.
میگفت: ” نوجوان بودم که پدر و مادرم رو از دست دادم. عمویم زود مرا شوهر داد؛ شوهر که نه، منو صیغه‌ ی یه پیرمرد پولدار کرد و در عوض این معامله پول زیادی به جیب زد. اون پیرمرد اخلاق خوبی با من نداشت در حالی که من هر روز تشنه محبت بیشتری می شدم. سریع باردار شدم و تو پنج سال زندگی سه پسر پشت سر از اون به دنیا آوردم. از اولین روز زندگی ام مدام در و همسایه ما رو مسخره می کردن که مرتیکه عوضی با نوه اش ازدواج کرده؛ هر چند من نسبت به دخترهای هم سن و سالم، قد و هیکل بزرگتری داشتم.
راه رفتن کنار اون پیرمرد برام شبیه راه رفتن روی آتش بود .
روزگار گذشت تا اینکه پیرمرد یدفعه با من مهربان شد؛ هر شب منو پای منقل خودش می نشوند تا صبح . دوسال گذشت و من هر روز لاغر و لاغر‌تر می‌شدم؛به امید شنیدن کلمات محبت آمیزش همراهی ش میکردم. بعد از گذشت دوسال، چشم باز کردم و دیدم معتاد شدم.
اون سکته کرد و مُرد؛ نه ارثی به من رسید نه میراثی. یه مغازه‌ی ساندویچی راه انداختم که کار کنم اما اعتیادم از این‌حرفها گذشته بود. همه چیزم صرف مواد می‌شد.
چند سال گذشت؛ به سختی بچه هام رو بزرگ کردم.
پسرام که نوجوان شده بودند منو از خونه بیرون انداختن و گفتن تو مایه‌ی ننگ ما هستی و من از اون روز کوه نشین شدم. از اون روز تا امشب هفده سال می‌گذره. الان بچه‌هام زندگی‌های خوبی دارن اما من دیگر براشون مردم. مصرف موادم خیلی بالاست. روزها بیرون نمیام؛
نگاه مردم اذیتم میکنه.مردم منو مسخره میکنن. مردا به من متلک میندازن و چون معتادم هر پیشنهاد بی شرمانه ای به من می دهند. اما شب که میشه و کوچه ها که خلوت میشه، پائین میام و ضایعات جمع می‌کنم و به هر نامردی رو میندازم تا پولی به من بده. بعدش مواد میخرم و مصرف می‌کنم”. اشک از چشمانش سرازیر شده بود. “من به این لوله‌ی لعنتی وابسته‌ام و تنها کسی که هفده سال همدم من تو روزهای سرد و گرم بوده، همین مواد و این لوله ای هست که با اون مواد مصرف می کنم”. همه سعی م رو می کردم با دقت به حرف های او گوش کنم؛ احساس می کردم سال هاست با کسی حرفی نزده؛ مدام سوال می پرسیدم و تلاش میکردم راهی به رهایی پیش پای خودش ببیند. به دنبال امیدی بودم تا او بتواند به آن چنگ بزند و از این زندگی نجات پیدا کند؛ اما او همه درها را بسته می دید و می‌گفت نمی‌شود. البته بسیاری از دلایلش معقول به نظر می رسید؛ راه های زیادی را امتحان کرده بود، چندین بار به سراغ بچه هایش رفته بود و هر بار او را نپذیرفته بودند. هر سه فرزندش جایگاه اجتماعی مقبول و شغل مناسب داشتند. دوست داشتم پیش و بیش از مددکاری، حق فرزندی را ادا کنم ولی درمانده بودم. همش می گفت بعد از 17 سال نمیشه این مواد لعنتی رو کنار گذاشت، خیلی سخته . تنها امیدی را که داشتم با او در میان گذاشتم و گفتم: « مادر امید دلت میخواد روزی برسه که زندگی تو و زنده شدن دوباره‌ی تو بشه مایه‌ی امید برای زندگی کسانی که سال‎های سال مواد مصرف کردن؟ یعنی توی دلشون بگن وقتی مادر امید بعد از 17 سال ترک کرد پس ما هم می‌تونیم؟» احتمالا آدم های زیادی هستند که تو بهتر از من داستان نزدگی شان را می شناسی، آدم هایی که بعد از 30 سال اعتیاد و کارتن خوابی و هر گونه خلافی توبه کردند و پاک شدند و امروز نه تنها گذشته شان پاک شده بلکه تمام تجربیات سخت آن روزگار سیاه را به نفع رهایی و نجات یک معتاد دیگر به جریان انداختند و به صورت داوطلبانه در انجمن ها مشغول به فعالیت هستند. اولین بار بود که سکوت کرد و به فکر فرو رفت. به او گفتم: تو، تو این دنیا تنها نیستی و حتما اگه تلاشی داشته باشی، یاری می‌شی.
در آخر هم از این حرف زدیم که خواست و حرکت تو قدرتی دارد که می تواند از گذشته سیاه و دردناک تو، نوری الهام بخش برای خودت و دیگران بسازد.
با او خداحافظی کردم و گفتم: هر وقت که فکرکردی تصمیم داری به ترک کردن، به من بگو؛ همه ی تلاشم رو برای کمک می‌کنم. چشمان مهربانش را به نشانه‌ی تایید بست و با حرفهایش بدرقه‌ م کرد. سایه دیوار روی ما افتاده بود، طوری که نمی توانستم چهره ش را به وضوح ببینم.
چند روز بعد در محله‌ی سعدی با همسرم سوار بر ماشین در حرکت بودیم که یک زن را دیدم که با نگاهی آشنا به سمت ما می‌آمد.
توقف کردم و گفتم: سلاااام، مادر امید شما هستی؟
گفت: آره خوبی پسرم ؟
گفتم: انگار توی روز هم بیرون اومدین ؟ خیلی خوشحالم که این جسارت و شهامت رو به کار گرفتین. گفت: آره به حرف های اون شبت فکر کردم و به خودم گفتم همه انسان ها تو زندگی و انتخاب هاشون اشتباهاتی دارن، پس دلیلی نداره که من خودم رو در غار تنهایی زندانی کنم. ظاهرش آراسته‌تر بود و روحیه‌اش شاد‌تر. همسرم موقع خداحافظی او را در آغوش گرفت و مکثی کرد. روشن بود مادر امید سال هاست تجربه مهربانی و در آغوش کشیده شدن را نداشته و این دوستیِ نوپا برای ش امید تازه ای بود .
مدتی بعد باز هم او را دیدم در حالی که پوشش آراسته تر از پیش بود؛ حتی عطر ساده ی مشهدی ش هم نشانه ای از امید تازه ش به زندگی بود.
صدایش زدم: سلام مادر امید حالتون چطوره؟ گفت: بهتر از قبله؛ دیگه مدتیه که تو کوه زندگی نمی‌کنم و با خانمی همخونه‌ شدم.
گاری را که همراهش بود، قرض گرفته بود تا بتواند بیشتر کار کند.
برای یادآوری گفتم :من هنوز پای حرفم هستمااااا، هر وقت تصمیم به ترک داشتیم، حتما به من بگین. دعایی کرد و از تجربه‌ی بدی که در کمپ‌های اجباری دولتی داشت حرف زد و گفت: باید قول بدین اگر خواستین برام کاری کنین تو کمپ‌های 21 روزه خصوصی باشه.
من هم به شوخی گفتم: شما بیا، هر جایی که شما دستور بدی همونجا بستری ت می کنیم.
مدتی بعد شنیدم که خودش را به مراکز ترک اعتیاد گذری محله معرفی کرده و برای کمک به ترک،روزانه شربت متادون استفاده میکند و این باعث شده تا میزان مصرف موادش کمتر از قبل شود.از آن به بعد وقت‌هایی که او را در محله می‌بینم، مثل این است که یک آشنای دیرینه را می‌بینم. هم او این دیدار را دوست دارد و هم من. شاید مادر امید هنوز بزرگترین تصمیم ها را نگرفته باشد اما حرکتی در زندگی‌اش شروع شده که امید است همچنان جاری و پر تلاش ادامه داشته باشد.
با امید به حیاتی مجدد برای او و برای همه‌ی ما …

زمستان 1396

« جسور باش و رویا بساز از آن چه نیستی …
جسور باش و رویا بساز از آن چه نداری …
جسور باش و رویا بساز آنگونه که واقعیت توست …
جسور باش و رویا بساز و بیدار که گشتی پاک نکن آن نمای رویایی و حقیقی ات را »
مارگوت بیگل

برچسب ها